السيد البروجردي (مترجم: اسماعيل تبار / حسينى / مهورى)

773

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى)

امام عليه السلام فرمود : مرا احضار نكن تا خود نزد تو بيايم . منصور گفت : اين كار ممكن نيست ، در حالى كه تو براى مردم وانمود مىكنى كه مىدانى ، اى اباعبداللَّه . امام عليه السلام فرمود : چه كسى چنين گزارشى به تو داده است ؟ منصور به پيرمردى كه در برابرش نشسته بود ، اشاره كرد . امام عليه السلام به پيرمرد فرمود : آيا تو از من شنيدى كه اين سخن را بگويم ؟ پيرمرد گفت : آرى . امام عليه السلام به منصور گفت : آيا سوگند داده شود ؟ ( يا سوگند ياد كند ) اى اميرمؤمنان ! منصور به پيرمرد گفت : سوگند بخور . وقتى پيرمرد شروع به سوگند كرد ، امام عليه السلام به منصور فرمود : پدرم عليه السلام از پدرش عليه السلام از جدش عليه السلام از اميرمؤمنان عليه السلام روايت مىكند كه فرمود : به راستى وقتى انسان به سوگندِ دروغى قسم ياد كند كه در آن خداوند عز و جل را از عيب‌ها پيرايه كند ، خداوند به دليل پيراسته شدنش توسط وى از مجازات وى در دنيا خوددارى مىكند . از اين رو من او را سوگند مىدهم . منصور گفت : اين كار در اختيار تو . امام عليه السلام به پيرمرد فرمود : بگو : از نيرو و قدرت خدا بيزارى مىجويم و به قدرت و نيروى خودم پناه مىبرم ، اگر از تو نشنيده باشم كه اين سخن را مىگويى . پيرمرد از سوگند خوردن باز ايستاد ، آن‌گاه منصور گرز آهنى را كه در دست داشت بالا برد و گفت : به خدا سوگند ! حتما با اين گرز بر سرت خواهم كوبيد . پس پيرمرد سوگند خورد ، ولى هنوز سخنش به پايان نرسيده بود كه زبانش همانند زبان سگ از كامش بيرون آمد و بلافاصله جان سپرد و امام صادق عليه السلام به پا خاست . . . » 956 - ( 4 ) صفوان بن مهران جمال گويد : « پس از آن‌كه منصور ، محمد و ابراهيم فرزندان عبداللَّه بن حسن را به قتل رساند ، شخصى از قبيله قريشِ مدينه از شاخه بنى مخزوم به منصور گزارش داد كه امام صادق عليه السلام دوستدارش معلّى بن خنيس را براى جمع‌آورى اموال شيعيانش فرستاده و او به محمد بن عبداللَّه كمك مىكرد . منصور با شنيدن اين خبر نزديك بود ، به خاطر خشم از امام عليه السلام دستش را بخورد آن‌گاه به عمويش داود - حاكم مدينه - نوشت كه جعفر بن محمّد عليه السلام را نزد وى بفرستد و به او اجازه درنگ و توقف ندهد . داود نامه منصور را براى امام عليه السلام فرستاد و گفت : فردا براى حركت به سوى منصور آماده باش و تأخير نكن . صفوان گويد : در آن زمان من در مدينه بودم ، امام عليه السلام به دنبال من فرستاد و نزد او رفتم . امام عليه السلام به من فرمود : شترت را آماده كن كه ما فردا به سوى عراق حركت خواهيم كرد ، انشاءالله . » . . . روايت ادامه مىيابد ، تا آنجا كه گويد : « امام به سوى عراق حركت كرد تا به شهر منصور رسيد ، آن‌گاه اجازه ورود گرفت ، منصور نيز به وى اجازه داد . صفوان گويد : يكى از اشخاص كه نزد منصور بود ، به من گفت : وقتى منصور چشمش به امام افتاد ، او را نزد خود برد و سپس دربارهء سخنان مرد سخن چين به وى شكايت كرد . آن مرد در گزارشش گفته بود : معلّى بن خنيس - از وابستگان به امام عليه السلام - مال جمع مىكند .